X
تبلیغات
خاطرات بدون سانسور از چند دوست0381



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 8:44 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 13:20 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

   بچه های کلاسمونن روز چهارشنبه نزاشتم برن کلاس

 بردمشون پارک جاتون خالی خیلی خوب بود

 

 

 

اخطار:

کلیه قوانین و نوشته های این وبلاگ

 

کاملا بدون

 

سانسور بوده و دقیقا عین کلمات و جملات

 

 خاطره نوشته میشود.

 

از افراد بی جنبه و  سر از تخم در

 

 نیاورده

 

خواهشمنداست از خواندن این خاطره

 

اجتناب کنند.

 

از ما گفتن و از شما گوش نکردن

 

 

 

 مخدمه ۱ :

 

 

سلام خوشگلا

 

حالتون چطوله؟ خوبی؟ خوشی؟ بتوچه؟؟؟؟

تربچه بخور ز قین بچه

برو گمشو  آلبرده گی هیچ  معلوم نیست چی میگی

 

چند چندی با خودت؟؟تکذیب شد؟؟

 

آآآآآآ؟؟ واااااد قهروم

 

 یادتونه گفتم میام  با یه خاطره خوشمل  اونم

 

 بدون

 

سانسور؟؟؟

 

یادتونه؟؟

 

خو تو غلط کردی یادته  خوووووووو   م   کی

 

 گفتم که

 

تو میگی آره یادمه ؟؟

 

هاااااااا؟؟

 

ولی حالا که گفتم . پس فوش گذاشتم واسه کسی

که

تا آخرش نخونه اونم

الااااااااااااااااااااااااان

 

با نام و یاده خدا شروع میکنیم

 

   مــــخدمه۲: 

 

 

حالابعداز چندماه اومدم یکی ازاون نوشته های بدون سانسورمو یه دل سیر بکنم

 

ببخشید(ترک عادت سخته)ـــبنویسم .

 

با کمال و جمال تاسف و تعلم عبادت است این ترم آخرم بود که تموم شد

 

هم اتاقیا همه رفتن  الانم ساعت ۳ و نیم شب میباشد که من دارم مینویسم.

 

فقط من و رضا در خانه ایم که ان خاب است نقطه ته خط.              مجی

 

امروز رفت ایذه

 

علی هم رفت  گلپایگان

 

کورش هم رفت لردگان

 

منم فردا میرم   شهرکرد

 

و رضا هم میره همون اطرافایی که کورش رفت.

 

میخوام در مورد صدایی بنویسم که الان داره میاد  اونم از تو دیوار فقطم شبا

 

 میاد

که ۵ نفر مهندس مملکت ایرااااااااااااااان زمین   ۲ سال دارن به این صدا دقت

 

 میکنن

 

و نفهمیدن  چیه تا  بنده  این منه نوعی  ایمااااااااان  امشب فهمیدم  چیه !!!

 

؟؟؟...

 

هر شب  یا سه شب دو ۳  شایدم چهارشب یبار یه صدایی از دیوار میومد

 

همون دیواری که بهش تکیه دادم

 

صدای قیژ قیژ تپ تپ و.....

 

بنظر شما  این چیست صدا هااااااااا؟؟؟

 

 برای دیدن ادامه برنامه به شبکه خودتون ادامه  مطلب رجوه کنیدا

 

گفتما فوووووووووش  گذاشتم هر کی بره تو  ادامه مطلبا تا آخرش نخونه

 

خب تشریفتون رو گم کنید تو

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه چهاردهم بهمن 1391 | 9:37 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

 

تولدم  مبااااااااااارک  ۹ دي

 

بزودي بعد از امتحانام با يه خاطره بدون

 ساسانسور

 

ورود   صدباره خود را جشن ميگيريم

 

يه دستي.

 

 

(بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ…


بی انصاف چانه نزن ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ …


به قیمت عمرم تمام شده!)

 

 

 

ها راسی تو پست من و دی ماه  یه آموزش مخ زنی

واسه برادرا گذاشته بودم 

 

 

 دلم گرفته آسمون ...

 

خیلی  دلم  براتون تنگ میشه 

اگه به کسی بدی کردم واقعا حقش بوده اگرم به کسی

خوبی کردم بدونه که  اشتباهی شده

من نادمم من نادمم من نادمم

در کل داداش ایمانتو حلال کنید میدونم

بد بودم ولی

ولی

هیچی بماند

من رفتم خدافظ

دوستون دارم

 

 نوشته شده در  ۱۹/۰۶/۹۱

 

 

 

سلام  عزیزم  خیلی  خوش اومدی  به این خل خونه

والا آرضم (هااااا؟؟؟؟)

نمیدونم والا  عارضو اینجوری مینویسن یا آرز یا آرذ

شایدم آرظ

به هرحال اذیت نکن وسخت نگیر  دیگه عزیزم اعصاب ندارم

خب

عارظم که اصن یادم رفت ولش کن

 

ولی چندتا نکته هست که باید ذاکر بشم درتون

 

۱)که آخرین نکته هست  میدونم  بچه ها خسته شدن سرپا وایسدن

خب بشین م۳  آدم تا بگم

۲)اوووون پایینو نیگااااااااااااااااا  از اینجا که معلوم نی هی سر میکشی

بالا مانیتور هوشنگ اون گوگولی موستو بده پایین تا بگم

.

.

.

وااای حالا نه  وایسو بزار بگم کجاس بعد دسته آخر

اون پایین سمت چپ زیره اینکام یه مستطیل زرد روش نوشته  نیا تو

و من واقعا خواهش میکنم فضولی نکنید  اونجا فقط ماله رفقای خودمه

همش بی سانسور  نیا فضولی نکنی بهتره

حالا نیگا بگما خر نشی کلیک کنیا

 

۳)خیلی دوستون دارم اصلا معلوم نیست یهو دیدی صب تا صب بعدی پا سیستم

بودم  یهووویی دیدی نیومدم چند  مااااااه ناراحت نشید

 

۴)هرکسی هر مشکلی داره میتونه خصوصی بگه داداش ایمانو امین خودش بدونه

سعی میکنم کمک کنم

 

۵)سعی کن همیشه مهربون باشی تو این وب و بدون سانسور

از حرفام ناراحت نشید  منظوری ندارم از ته دل نیست رو دلیه

 

۶)خیلی دوستون دارم

بعضیارو بیشتر

بعضیاااااااااااااااااااااااااااااااااااارم؟؟؟

بیشتر

 

 

هه هه هه هه هه هه

 



تاريخ : یکشنبه پنجم شهریور 1391 | 20:23 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

 سلاااااااااااااااااااااام

 

خیلی خیلی از ته دل خوشحالم  خیلی جالبه که خوشحالم

چون بعد از چند ماهی میشه  که خوشحال شدم

میدونی مثه سیگاری میمونه

من که نه اصلا

نبخدا داداش جواد

 بقران حرفشم نزن

آخه منو این حرفا ؟؟؟؟؟؟

بروبچه ها که تعریف میکردن میگفتن سیگاری دفه اول

زیاد نمیگردت هر روزم بکشی خیلی نمیگردت

ولی وااااااااااااای به وقتی که چند ماه نکشی بعد بکشی

دیونت میکنه

حالا خوشحالی منم همینجوره

خیلی وقته که خوشحال نشدم حالا هم که شدم  بدجور

حالا بگو  چرا؟؟؟


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه چهارم شهریور 1391 | 9:39 | نویسنده : ایمان جوووون |

  

سلام اول بگم یه دل که بیشتر ندارم اونم پر زده برا داداشم جواد

چند روزه رفته بندرعباس کاراشو  کرد و الان قشم

خیلی دلم براش تنگ شده

خان داداش دوست دارم.

 

دیشب تولد سلمان داداشم بود بازم جای جواد خالی بود

داداشم ۲۴ سالگیت مبارک  هزار ساله بشی و سالم باشی

 

عارضم که منو حسین هم شهری عزیز که دانشگاهمون توی

یه شهره همو پیدا کردیم دوتا دیواااااااااااانه دیروز کلی

خاطره ساختیم بعد از مقدمه واستون میگم .

مقدمه:

 

دیروز به اتفاق خانواده محترم خودمونو  عمه هه و پسر عمه هه و زنو

بچش(ستوده) رفتیم  بیرون بگردیم.

 

بهنام پسر خالمم تازه  از آستارا اومده بود

حسینم نرفته بود چابهار

 

آقا منم چند وقت نخندیده بودم  گفتم بزار یکی دوتا پایه

بجورمو بریم ب گولو گشتمون

زنگ زدم بهنام

الو نره خر کوجه ای: مو باغوم(من باغم) 

باغ چی کنی:انگیر چینی(چکار میکنی:انگور میچینیم)

باواااااا ولسون کن بی یوو مردومه سیت(بیا مردم واست)

یدفه دایی کوچیکم که باهم میرفتیم دختر بازی گوشی رو گرفت

از دست بهنامو گفت: جغله کونیا وووری بی یو باغ کمک دایی بدووون

(اوووو بچه کونی پاشو بیا باغ کمک دایی بدووووووو)

گفتم :ها باشه  حتما

بعدش اس دادم بنام

بپیچون بیا کون لقشون بتوچه

تو نگو گوشی دست دایی بود شرفم رفت

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 

زنگ زدم حسین  تو کجایی؟؟؟

فارسون

کرخر مگه دیشب نگفتی ۹ باید ترمینال کاوه باشم برم واسه چابهار؟؟؟

الان که ۱۰ونیم خو بگو نرفتم!!!

خو حالا تونم نشد تو کجایی؟؟

آبمراد(امامزادس)

خو واس تا بیام  آقا اومدو جاتون خالی نهاری زدیمو قصد سفر واسه

یه روستا به اسم  راستاب  کردیم

در بدو  ورودم یه کفتر  پاپره سفید و سیاه خوشگل وناز

کاکُل بسر نشست جلو پام که گرفتمش ولی بعدآرزو کردمو پرش دادم 

 

خلصه بعدوش

رفتم تو خونه بهنام اینا

چندتا موتور تو حیاط بود مستقیم  رفتم سر بخت ۲۵۰ هوندا

بهنامم نبودش موتورو دزدکی بردیم بیرون با حسین کلی هُل دادیم  که روشن شه

نشد

سوییچ مخفی جستیم نشد  هرچی سیم داشت وصل کردیم نشد بهم

استارت زدیم هندل زدیم اصلا فایده نداشت  که نداشت که ناااااااشت

دیگه نا امید حسین نشست زیره سایه موتور  و بهم فوش میداد

یهو  گفت

ایماااااااااااااااااان؟؟؟

گفتم هااااااا؟؟

گفت خره 

این که زنجیر نداره

حالا موتور به اون سنگینی رو بیا و تو سربالایی بگیر دستتو هُل بده تا

خونه ۵۰۰متری بود تا خونه

گفتم جهنم بزار ۱۵۰ ژاپنی رو سوار شیم

نشستم که بیارمش

باور کن محسن داداش بهنام ۶ تا قفل زده بود بهش نمیشد جُمش بدی

رفتم ماشینو بدزدم دیدم اینم قفل

یه هوندا ۱۲۵ پکیده  که با اسپری رنگ مکشی زده بودن بهش

نه ترمزی نه چراغی نه زینی نه هندلی نه کمکی هیچی فرمونشم

خرگوشی اگزوزم شکاری وااااااااای خدا مردیم از خنده

بندو بساطو(قلیون) جم کردیم و رفتیم واسه جنگل و کانالای آب

عکس گرفتم میزارم براتون .

خلاصه با موتور بسته بودم بش یهو رسیدیم به یه گله گوسفند

۵ تا سگ سگ انداختن دنبالمون منم چارش کردمو گازو تا ته گرفتم

اون ۵ تا دنبال ما حسینم از ترس میخندیدو شونه منو گاز میگرفت

 بنده خدا

 منم بدتر از اون سگ نبودن  که خرس بودن

اونا دیگه نمییومدن ولی ما هنوز میرفتیم  اومدم ترمز بگیرم

دیدم

یااااا قران خُت بگرٍش با ۸۰ الی ۹۰ الی ۱۰۰تا سرعت رفتیم رو  پل بعد

 از پل

ذرت کاشده بودن رفتیم وسط ذرتا دیگه نفهمیدیم چی شد

موتور میرفت تو هوا و میومد رو زمین ماهم باش میرفتیم  موتورم  ول نمیکردیمو

تو هوا میخندیدم  گریه هم میکردیم  

تا یهو یچی از بالا سرم مثه موشک گفت شووووووووووووووووت

گوپ با پوز اومد رو زمین تو نگو حسین بود

دهنش پراز کاااااه و علف شده بودو همینجوری که افتاده بودو

اخ تف میکرد  فکشم گرفته بود و قش کرده بود از خنده

منم مرده بودم از خنده

اخه خیلی خنده دار بود

نمیدونسیم گریه کنیم یابخندیم

بعد نشستیمو تصمیم گرفتیم و به این نتیجه رسیدیم که بخندیم

حسابی خندیدیم بعدش

پاشدیم با اه و ناله بریم خونه> حسین گفت بیا هی بخوریم زمین بخندیم

منم خرتر از اون گفتم اُاُاُ چه فکری بابا

 پایتم  رفیق. رفتیم توی ده یهو بهنام رسید موتورشو گرفتم اون

موتورو تحویلش دادمو رفتیم

چه موتوری ۱۰۰ سی سی  سوپر یاماها

دوگانه سوز نصفش گازوییل نصفش بنزین اون نصفش روغن سیاه

البت بنزین نبود الکل نفت گازوییل به همراه یه لیوان بنزن

 

کلی عکس گرفتیم باهاش

سرتونو درد نیارم ریز نوشته هاشو بیخیال

 تا شب اینقد خوردیم زمینو خندیدیم 

که موتورو با یه وانت بردن خونه منو حسینم با آمبولانس.

کف دستم سرم پام له شد

که دستم ۷ بخیه

سرم شکست

ساق و دوقولی پاها کبود

 

حسین بدبخت فرمون آخرین بار رفت تو کمرش

پاش تو گچ

نمیتونه غذا بخوره  فکش پکیده و تو دهنش

اون نکه عقب بود حسابی کوفته شد

وای سرعت میگرفتیم یهو از تپه میپریدم وردلنگ میشدیم 

سرعت میگرفتیم از  بغل جاده تو  درختامیرفتیم پایین  

سرعت میگرفتیم تو لاین مخالف خر بازی

تک چرخو

فلکه و از رو کانال آب بپرو

کلی خندیدم

خلاصه

ما اینجوریا میخندیم  داداش جک بلد نیستیم

الانم از درد دارم میمیرم

بنده خدا حسین امروز صب رفت واسه چابهار با اتوبوس نتونست بره

با هواپیما رفت مهره های کمرش عیبی شدن

خاستید کاملترش کنم بگید  

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 | 18:54 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

 

 

 

خدایا  شکرت

همه زندگی

جوووونی  خلاصه همیچیزمو از تو دارم

خدایا شکرت

 

 

 

بگذریم  ...................باراتاون

این ترم خیلی خیلی درسم خوب شد  خداروشکر

خوب نشدا  استادا  خوووووووب میدن

 


 

 
اّهاای آدم بزرگا
 
این ماجرارو دیدین؟؟؟
 
آهای اهای بچه ها
 
این قصه رو شنیدین؟؟
 
قصه ازدواج جوونمردی پهلوون
 
قصه ازدواج دخت شاه پریوووون
 
یه روزی روزگاری
 
یه پهلون عاشق
 
رفت به خاستگاری دخت ماه و شقایق
 
پدر می گفت پهلون :تو این روز بهاری
 
فول میدی که هرگز اونو تنها نزاری
 
پهلون مکثی کرد
 
چشماشو به زمین دوخت
 
انگار جوابی نداشت
 
انگار دلش خیلی سوخت
 
پدر قهقه ای زد
 
چشم پدر درخشید
 
انگاری با این سوال
 
خیلی چیزارو فهمید
 
گفت که منتت  رو  به جون و دل میخرم
 
اهای اهی عزیزم
 
چایی بیار دخترم
 
از توی آشپزخونه
 
یکدفه و خیلی زود
 
دختره با خجالت
 
که شادی هم درش بودی
 
قدم گذاشت به روی دیده های پهلوون
 
چایی گرفت جلوی جونمرد قصه مون
 
جونمرد قصه مون
 
با اون نگاش سوال کرد
اگه اینو بفهمی
 
اگه اینو بدونی
 
تو این دنیای خاکی
 
من میرم تو میمونی
 
من میرمو تو دندون روی جیگر میزاری
 
بعد من این تویی که پرچمو برمیداری
 
و اونهایی که امروز
 
میخندن و زبونن
 
فردا  که من نبودم
قلبتو میسوزونن
 
برای بچه ما
 
مادری و هم پدر
 
حالا جوابت چیه؟؟؟
 
چیه جواب آخر؟؟؟
 
برای عشق پاکت یه پهلون قابله؟؟؟
 
دختره با نگاهش انگار جواب داد  بله
 
بابای من سوال کرد
 
مادرمن جواب داد
 
چشمای نرگس هر دو ابری شدو گلاب داد
 
عقد این دوتا عاشق وااااااااای که چقد قشنگه
 
اسم دوماد اباالفضل
 
 اسم عروس  فریباس
 
چندروز بعد عروسیش
 
از باباجون جداشد
 
بابای تازه داماد
 
راهی جبهه ها شد
 
میگن بابام دویدو زد ازتو خونه بیرون
 
مادر نو عروسم
 
دوید به دنبال اون
 
دویدشو دویدش
 
مادر نو عروسم
 
دیگه اونو  ندیدش
 
آآآآآآآآآآآی دونه دونه دونه
 
نون و پنیرو پونه
 
یه پهلون تو جبهه
 
فرشته ای تو خونه
 
پهلونه تو جبهه
 
تفنگ گرفت به دستش
 
فرشته توی خونه
 
به پای اون نشستش
 
پهلون تو جبهه
 
حماسه ها آفرید
 
فرشته  توی خونه
 
خوااااب تشنگی رو دید
 
خواب دید که تویباغه
 
نشسته روی تخته
 
پرنده ای تو قفس
 
به شاخه درخته
 
خواب دیدش پرنده
 
نفس نفس میزنه
 
آب و دونه داره اما تن به  قفس میزنه
 
مامان جونم توی خواب
 
سوی قفس دویدش
 
بابام میون دشمن
 
نعره ز دل کشیدش
 
انگار یه دستی از غیب
 
در قفس رو وا کرد
 
دشمن   سر بابا رو
 
از بدنش جدا کرد
 
یکدفعه اون پرنده
 
از تو قفس پریدش
 
رفت و رسید به خورشید
 
مامان دیگه ندیدش
 
بابای بی سر من
 
میخورد هیچ پیچ و تاب
 
همین جا بود که مادر
 
یهو پریدش از خواب
 
با یک دل پر از درد
 
بابا جونو صدا زد
 
گریه کرد و گریه کرد
 
باگریه گفت پهلووون
 
پهلووون آی پهلون
 
همون وقتی که رفتی
 
فهمیدم که نمیآی
 
آهای آهای شنفتی؟؟
 
خواستگاریم یادته؟؟
 
با اون نگات چی گفتی؟؟
 
وقتی بابام بهت گفت
 
تو این روز بهاری
 
قول بدی که هرگز منو تنها نذاری
 
سکوتتو یادته
 
یادته مکثی کردی؟؟؟
 
اونجا بودش که گفتم میشه که برنگردی
 
فهمیدم که پهلون
 
مرد جهاد و جنگه
 
راضیم اما دلم بی قراره و تنگه
 
سلام بدیم به اون دل
 
که تنگ و بی قرار
 
صبر کنین جوونها
 
 
قصه ادامه داره
 
آی دونه دونه دونه
 
نون و پنیر و پونه
 
پهلون قصه رو اوردنش به خونه
 
مامان نشست کنارش
 
باباجونونیگا کرد
 
با اون نگاه نازش
 
بابا جونو  صدا کرد
 
با اون نگاش میپرسید
 
بالاخره اومدی؟؟؟
 
با اون نگاهش می گفت :
 
چقدره  خوشگل شدی
 
چقدره  زیبا شدی
 
اومدی خواستگاریم؟؟؟
 
دیگه باید قول بدی
 
منو تنها نزاری
 
با چشماش اینجوری گفت:
 
پهلون آی پهلون  چیزی بگوجووووونمرد
 
مگه منو نمیخای؟؟
 
با دیده بوسه میزد
 
به پیکر پهلون
 
چشاش به کاغذی خورد
 
توی جیب بابا جون
 
یه کاغذ سوخته رو
 
دیدش تو جیب بابا
 
با این جمله زیبا
 
دوستت دارم فریبا
 
فرشته  عزیزم
 
همسر بی قرارم
 
حالا بهت قول میدم
 
توور تنها نذارم .
 
بیاین باهم ببینیم
 
تو گود این زمونه
 
 کیه که پهلونه
 
بعدشم بگیم پهلون
 
خیلی خیلی نوکریم
 
میپرسین واسه ی چی؟؟
 
برا اینکه .....؟؟
 
بگذریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
 
 
 


تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 | 9:6 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی که

من به چه دلهره از باغچه همسایه ، سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالیانیست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارمو

اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
 
***
 

 فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه ، سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو ، پاسخ عشق تو را ، خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک ، لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر سپرد ، گریه تلخ تو را ...

من رفتم و هنوز ، سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارمو

من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
 
***
 
جواد نوروزی
دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای ، که به خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
 
***
و اما ناگفته های باغبان

 
من چه می دانستم ، کاین گریزت ز چه روست ؟


من گمانم این بود

که یکی بیگانه

با دلی هرزه و داسی در دست

در پی کندن ریشه از
خاک

سر ز دیوار درون آورده

مخفی و دزدانه . . .


تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت

و فکندم بر تو ، نگهی خصمانه !


من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست

غیر این سیب و درختان در باغ

به دلم بود هراسی که سترون ماند

شاخ نوپای درخت خانه . . .


و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب

دختر پاکدلم ، مستانه !


من به خود می گفتم : « دل هر کس
دل نیست ! »


هان مبادا که برند از باغت

ثمر عمر گرانمایه تو ،

گل کاشانه تو ،

آن یکی دختر دردانه تو ،

ناکسان ، رندانه !


و تو رفتی و ندیدی که
دلم سخت شکست

بعد افتادن آن سیب به خاک . . .


بعد لرزیدن اشک ، در دو چشمان تر دخترکم . . .


و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در قلب من آرام آرام

خون دل می جوشد

که کسی در پس ایام ندید

باغبانی که شکست ، بیصدا ، مردانه . . .
 
 


تاريخ : چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 13:58 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

 

 

سایه ات  آرامش جاااااااااااااان من است

 

مادر

 

روزه  تمومه  مامانای دنیا  مبارک  باشه

 

روزه  تموم  مامانای آینده دنیا هم  مبارک باشه

 ایشالا که  مامانای خوبی باشید و بشین

و همیشه سایه  مادراتون  بالای سرتون باشه

و همتون  از جانب من   الاااااااااااااهی الاااااااااااهی  همتون 

پیش مرگ ماماناتون بشید

الااااااااااااااااااهی آمین

اووووفی

چه دعایی کردم

هه هه هه

 

 راسی  بابا  سومی   کسری  مرد  بسلامتیش  زودتر  بیا  یه  پک

  حلوا  بخوریم

محمدرضا  خیلی بدی

 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : یکشنبه ششم فروردین 1391 | 16:58 | نویسنده : ایمان جوووون |
 



هی هی


من خوبم  تو خوبی


ترم اول استاد ریاضی عمومی خانم مرادی  مجرد  خوشمل موشمل


ولی کثافت به هیشکی پا نمیداد  جدی


هیشکسم جرات نداشت متلک بندازه  یا آسیو چاق کنه


سره کلاسش


بزنم به تختی مردی بود واسه خودش مثه این شرخرااااا تیپ


میزد .شلوار شیش جیب نخودی  مانتو نخودی تا زانو  اندامی


از این کفش جوتی یا  یه مقنعه کوتا


یه حلقه تو شست دستش یکی هم تو انگشت اشارش .


خلاصه بخت زدو  ما  از این خوشمون اومد


رفتیم  واسه ممدرضا وصفش کردیم  اونم نیشاش  وا شدو


گفت:


یه عکس ازش بگیر  برام ببینمش اگه پسندیدم برو رو مخش


البت واسه  نمره هااا آخه من ریاضیم خیلی کوره


ولی بالا ترین نمره کلاسو اوردم


.


عزیزه که تو باشی بارات  بگم (لهجه)


نیا هون (لهجه)


کاکات همش وره دله اوستاهه میشست


ریبریش ولی اون روز نشستم ردیف اول وسط


که پای تابلو  کامل تو دیدم باشه تمام رخ  پشت


همین که  پشتشو کرد بهمونو خواست بنویسه  منم گوشی


تو دستم  آماده عکس گرفتم


دکمه رو که فشار دادم


بگو چی شد؟؟


حدس بزن؟؟


شرفم رفت  کلاس رفت رو هوا


حدس بزن چی شد دیگه !!!


نه فلاش گوشیمو خاموش  کرده بودم  ن صداشو


یهو برگشت گفت کیااااانی ؟؟


گفتم  جووووووووونم ؟؟


برو بیرون  براااااات دارم .


حالا هی منم میخواستم بهترش کنم بدتر میشد


استاد  خودکارم رنگ نمیداد میخواستم  از تابلو عکس بگیرم برم


خونه پاکنویس کنم .


خانم مرادی مرگه من


استاد خو اذیت نکن  خو مچم درد میکرد  نمیتونستم بنویسم


ببین استاد گوشیمو تازه گرفته بودم  میخاستم دوربینشو


امتحان کنم ببین عکسه چه قشنگه



اونروز هرچی خواستم خرشرو بکنم  ببخشید


خرش کنم  اصلا  فایده نداشت


ولی گذشت تا یروز  زد به سرم


  پریدم جلو ماشینش   دیدم داره میاد که بزنه


دیگه ناچار پریدم رو کاپوتش  سرعتش کم بودا  تو محوطه دانشگاه


داشت میرفت که بره


پیاده شد  وای آقای کیانی


چیزیتون  که نشد؟


منم خودم انداختم  رو زمین  از  غذا کف دستمم زخم شد


میخای بریم دکتر؟؟


ن ن  خودم میرم


نه نمیشه که  آخه


الهی قربونت برم ووووووی (تو دلم گفتا)


گفتم باشه  نشستم تو  ماشینش جلو  با راه افتاد


حالا  بچه ها که میدونستن قضیه چیه


پکیده بودن از خنده  البت اونور دانشگاه منم فقط محمود هم اتاقیم


اومد بالا سرم  دیگه کسی نیومد .


تو ماشین  دیگه من خوب شدم 


نه خانم مرادی چیزیم نیست  بریم خونه بیمارستان  نریم


رفتم رو مخش


که اصلا قسمت بود ما باهم آشنا بشیمو


کاره خدارو نگاه کنه


و..............


ها  بعدشم گفت آقا ایمان ازم ناراحت نباشیا بابت برخوردما


اگه صفت نمیگرفتم بچه ها پرو میشدن بیچارم  مییکردن


منم ازش معذرت خواستم


دیگه  نزدیکای خونه بودیم  هرچی تاروفش کردم


خانم مرادی بیا بریم یه  چایی باهم آب بگیریم


نیومد بی مرام  ای بدم اومد ازش


دیگه دوستیمون نمه نمه بیا تو  بغلم


مینا خانم آره تویی تاج سرم


حالا نمه نمه .....


واسه روزه معلمو استاد یه شاخه گل رز هلندی با استاد عزیزم


دوستت دارم


جلو بچه ها بهش دادم کفش برید  دیگه از اون روز شیش شده


بودیم آآآآآآآآآآآآآآ


دیگه نمیشه بیشتر از  نوشت فضول تو دانشگا زیاده


آدرس این وبم که  رو در دیوار دانشگاه  پخشو پلاس


خطر داره حسن


آخر دستم واسه امتحان پابان ترم نیم ساعت تو دانشگاه


یه نیگاه به جزوش انداختم  رفتم سره جلسه


همشم بالا سره خودم بود


زودم نوشتم


۱۵ هم گرفتم


بعدشم  دیگه همو ندیدیم  شکست عقشی خوردم


بمیرید الهی  برااااااااام

 



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 12:57 | نویسنده : ایمان جوووون |
سلام یه خبر بهتون بدم ؟؟؟

حالم گرفته شد

تنها شدم

امروووووووووووووز  ینی 20 اسفند محمدرضااااااااام  ساعت 7 صبح رفت

سرباااااااااااااااااازی

در حالی که من بخاطره جریان دیشب  مریض و بیمارو درمانده و خسته

در بستره بیماری بودم و نتوانستم  صبح زود از خواب وخیزم

دیروز  خبره مرگم  سیا بهم زنگ زد  ایمان کوجاااااای وخی بیا  سی
 
 دی یامو

بیار دهن سرویس

محمدرضام خونه ما بود   4 تا کیف سی دی  فیلمو ریختیم بهم تا سه تا
 
 فیلماشو

جستیمو  رفتیم  تو مغازه  دیدیم  یا علی

علی یارت

کسری  و محسن بزغاله  و حبیب بی دندون بیچاره که با 100 تا سرعت

رفت تو کون اتوبوسو پکو پوزش له و پکیده شد  اونجاس

منو محمدرضام  که رفته بودیم دیگه  جمعمون  کامل شد

گلچین شدیم

کسری شروع کرد از دعواهاش و  کتک خوردناش  توضی دادن

سیاهم  همیجور

محمدرضام شاهکارای  خودمون دوتا رو  براشون میگفت

هیچی  خلاصه  دیدیم  سیگاراشون  روشن شدو  بساط قلیونشون رو
 
 افتاد

پاسورا هم اومد  وسطو  دره مغازه  بسته شد

 تک  شریک  انداختیم 

منو بزغاله یار شدیم

 سیا و حبیبم حریف  ما

محمدرضا و کسری هم  یار شدن واسه دوره بعدی

یدور بردیم

دوره بعدی انگار محسنی  بزغاله جنب بود خاکتوسر  4 هیچ شدیم

زدم تو سرش  رفت بالا کسری اومد جا محسن شدیم 5 چار به نفع ما

یهو کوتی خوردیم  و باختیم .

داشتیم  میبستیم که بریم  گفتم خب سیا  ممدرضا که فردا میره
 
 سربازی بیایت

امروزو خوش باشیم  بریم بگردیم

پول بنزینتم میدیم  یه بی ام و  67 داره

رفتیم کلی بزنو برقصو خنده بازار   تو پارک ملت

از او طرفم به رانندگی سیا میخندیدیم  بلد نبود .سی دی شادم
 
 نداشتیم

هی حالگیری میشد  تا اخرش من گفتم برو فرهنگیان سی دی شاد

بیاریم  پولم بیاریم  بالشتو  چایی و مرغو ..... بریم سامون

بچه ها گوش ندادن  گفتن بریم  تو شهر بگردیم

گفتم نه  تو شهر گشتن عاقبت نداره

گفتن 5 نفریما
 
محسن رفت اصفهان  خونشون که اسباب کشی کنن بیان

خلاصه همچی گشتامون  زدیم  رقصیدنامونو رقصیدیم

برگشتنی سیای خر اومد تو  سبقت

یه خانم زانتیا سوارم  اومد تو سبقت ما

آینه ما رو زد  خودشم چسیبد  به بلوارو  ماشینش داغون شد

آقا منم سرمو کردم بیرون گفتم هووووووووووووووو  خو تو  غلط کردی
 
  گوسفنداتو

فروختی ماشین سوار  شدی  یهو دیدیم  یه 206 سفید صفره صفر

دوتا بچه جیگول تو ماشین نشسته  میاد بغل ماشین ما  شرو کرد فوش
 
 دادن

و  ترمز دستی کشید  جلو ماشین ما

چشت  روزه بد نبینه  برا دفه اول منو محمدرضا  کتک خوردیم

تا اومدیم  پیاده شیم دیدیم  طرف  گرز رستمو تو دستو کشیده به
 
 ماشین

محمدرضا تا پیاده شد 

یه چوب محکم خورد تو گیچ گاشو تو گوشش یکی هم رو کتفش

پسره یکی دوتا به هممون زد 

تا رسید به من  

گفتم اووووی نزنیااااا مرد باش

ولی بی همچی  همچی محکم چوبو برا سرم اورد که اگه  با ساعد
 
 دستم دفاعش

نمیکردم  فردا سومم بود

دیدیم زد منم چل شدم یکی دیگه  اومد بزنه  چوبشو جا خالی  دادم

 یه مشت تو گردن و انداختم دنبالش

آی میدووید  دهن سرویس

حالا هر چی فوووش تو دنیا بود  از خوارو مادر  گرفته تا....

بهش دادم که فقط این  وایسه  و  واینساد

بخدا اگه وایمیساد  میکشدمش

محمدرضا و بچه هاهم  افتاده بودن رو 206 و  خوردش کردن
 
منم با این زانوم هنوز دنبال پسره بودم

تا رفیقه پسره  نشست  پشت فرمونو  اومد جلو پسره  که داشت فرار

میکرد اونم با سر  در حین حرکت  پرید تو ماشین و رفت

رفتم پیشه محمدرضا دیدیم واااااااااای

خداااااااااااا گوشش  پکیده   رفتیم  بیمارستان

بقیش واسه بعد
 
خلاصه  رفتیم  بیمارستان و  یه پرونده واسش ترتیب دادم رفتیم پیشه
 
 دکتره
 
گفت برو اتاق بخیه
 
حالا ماهم هرچی پول داشتیم  داده بودیم بنزین  بقیشم گذاشته بودیم
 
  واسه  شام
 
 
که گفتش هر  سانت بخیه توی گوش  ۱۲ هزار تومن  سه سانت بخیه
 
 میخواست
 
محمدرضا رو هر کارش کردم  گفت بخیه نمیکنم  رفت گفت  مهرم حلال
 
 جونم آزاد  من رضایت میدم
 
دوتامون رضایت دادیمو  رفتیم   شام جاتون خالی
 
شاممونو  خوردیمو   گوشی سیا زنگ خورد   که  ماشینتو آتیش میزنم
 
  بیا  خسارت ماشینو بده
 
امروزم محمدرضا نرفت  سربازی که ۲۰ باشه بخاطره اینکه  پسره پرو
 
 پرو  رفته  شکایت کرده
 
باطره همین محمدرضا وایساد و رفت  از پسره شکایت کرد
 
تو یه شب آدرس خونه   پلاک ماشین
 
شماره موبایلش اسم پدرش  همچیشو در اودردیم
 
حالا ببینیم چی میشه  اون شکایت کرد  حبیبم شکایت کرد
 
سیا هم  شیشه رو شکست  رفت شکایت کرد
 
بقیش واسه بعد
 
خلااااااااااااااااااااااصه هیچی
 
تموم شد
 



تاريخ : شنبه بیستم اسفند 1390 | 13:30 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

 

دیشب با دلی پر و اعصابی داغون خیر سرم گفتم بزار برم استخر

هم آب درمانی واسه زانوی پام که عملش کردم  هم حالو هوااااااااااام عوض بشه

خلاصه  اصلا حاااال ندارم  جزئیات بزنم

مستقیم اصل مطلب

رفتم تو همون سوراخا که  لباسارو عوض میکننو مایووو میپوشن  مایوومو بپوشمو

  برم توو ووووووو

آب .

نکه اعصاب خورد بود و دغغه ذهنی و زن و بچه و ... از ایناااااااااا

تو یه عالم دیگه بودم

تو باقالیا

اصلا حواااااااااااسم نبود لباسامو دراوردم گذاشتم تو کوله پشتیم

عینکو انداختم دوره گردنم  دماغگیرم انداختم دوره گردنمو  مایومم گرفتم تو دستمو

همینجوری مثه گاو  رفتم بیرون  دیدم همه برگشتن منو نیگا میکنن

بدجورم نیگا میکنن  

ی آن  به خودم اومدم

ااااااااااااااااااااااااااااای وااااااای خاک برسرت کسری

مایوو رو گرفتم تو دستمو  لخت اومدم  وسط جماعت

هیچی  عزیزووووووووم کو تو باشی  برات بگم

شنگولو منگولو حبه انگور

آره دیگه   شرفم رفت .

سپس   رفتم تو  دوباره  لباسامو پوشیدمو  شالمم  انداختمو رفتم واسه خونه

دیگه استخر نمیرم

غلط کردم

نیشتم ببند  بچه پرو

تا دعا نکردم همین بلا سرت بیااااد تو مماختم جووووووش بزنه ها

هاااااا

 

 




 

یه ساعت اومدی اینجاخاطره خوندی آخرش با خودت می گی

 نظر بدم؟

ن پ ن  واسه شفای مریضا صلواااااااااااات

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 | 13:41 | نویسنده : ایمان جوووون |
داراي شخصيّت عالي ، خيلي لايق و كاردان ، بهترين رئيس ، انتقامجوي شديد   ، ساده پوش و بي آلايش ، محتاط  ، آرام و صبور ، مرد عمل  ، مقتدر  ، پر تحمّل ،  جدّي و جاه طلب ، فعّال و كوشا ، واقع بين ، سركش ، پول دوست ، بيهوده انرژي تلف نمي كند ، از تجربيّات خود و ديگران به خوبي استفاده مي كند ، با‌شرف و با ‌وجدان ، تميز ، خودكفا و سودجو ، داراي حس مسئوليّت زياد ، دشمن ولخرجي و اسراف ، حسابگر ، مخالف تجمّلات ، صاحب شأن و مقام ، سازمان دهنده خوب ، تقريباْ سياستمدار ، كوشا و مطمئن و خونسرد ، تودار ، مالك همسر خود ، حسود و بدبين ، متنفّر از طلاق ، داراي عدم اعتماد به نفس كافي ، قدرت طلب ، خانواده دوست ، خشك ولي مهربان ، خشن ، داراي زبان نيش‌دار ، شاد و با نشاط ، داراي باطن خروشان ، غير قابل گذشت ، قدر شناس ، گاهي اوقات خجالتي ، باانضباط ، بد اخم و بد عنق ، داراي حافظه قوي ، زود سر كار مي آيد و دير مي رود ، از تنبلي بيزار است ، اهل دكتر و دارو ، خونسرد و مداوم ، ثابت قدم ، خودكار ، مذهبي ، شنونده خوب و گاهي اوقات لجباز .
 

ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه هشتم دی 1390 | 14:24 | نویسنده : ایمان جوووون |

با سلام و عرض خسته نباشم خدمت خودم که واقعا

این ترم خیلی فشار وارد میشه بهم

از همه ور

چپ راست زیر رو

هر روز کلاس دارم روزی 8 ساعت منو هم اتاقیامون

بدبختیم

بعد؟؟؟؟!!!!!!!!11

به تازگی یه کشفی کردم

دوتا کوچه بالاییمون دانشجو هستن

دخترم هستن

خب بخاطره همین شام نهار همچی رو واسمون بصورت

نظری میارن و ماهم بجای اون شبا میریم زنگ خونشونو

میزنیمو فرار میکنیم

صبای زودم همین کارو میکنیم

بعد تو دانشگاه اصلا  باهم خوب نیستیم

نمیدونم چرا ؟

دیگه چه خبر؟؟؟!!!

دیگه؟؟؟

دیگه؟؟

دیگه؟؟



آهااااااااااا




گشنمه 

برم یچی بخورمو بیام


ادامه مطلب

تاريخ : جمعه چهارم آذر 1390 | 13:11 | نویسنده : ایمان جوووون |

 اومدم  بنویسم

 

ول کن  حسش نی

میخوام  یکاری کنم

فقط یکار

رو نمایی جدید از یکی دیگه از وبلاگامون

چطوره؟؟


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه هفتم مهر 1390 | 19:3 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

متولدین دی : سرب

  

 

عارضم به حضورتون اینم از این

دلیل تعطیلی وب و نیومدنم به وب ؟؟؟

قصه غصه دار ما از اینجا شروع شد  ما اومدیم یه دختره که

ممدرضا ازش خوشش میومدو 

با مملی رفیق کنیم از دست روزگار دختره  مارو خواستو و ما

نخواستیمشو از این لوتی گریا تو رفاقت

و اصلا به رو نیوردن

نیدونم چی شد   هااااااا راااااسی عارضم با طویلتون   جای دفترو

 عوض کردیم

ینی اسباب کشی

ینی دهن سرویسی

ینی بگا رفتن

ینی پکیدن

ینی گریه  و زاری و خستگی و خنده

ینی سر شکستن بابای منو  خندیدن داداشم

ینی  با نیسان با اسباب دفتر تو شهر لایی کشیدن ....

ینی  یه چارپای چوبی لق و پق که نشه بری روشو یه نردبون

 لقو پق تر بزاری روشو به ارتفاع ۴ متر با قد

خودم ۶ متر بالا رفتنو ۵۸ تا پیچ باز کردن و یه گوشی داغون

 شدنو خسته شدن اساسی

صب بیدار شدن تا  شب  فقط فعالیتو بدبختی با قرو نوور بزرگتر

 شنفتنو از اینا

بعدشم شب بیا خونه ۱۰۰ مسج رو گوشیت هاااااا پ کم پیدایی

 نیستتو تا صبح الل طلوع هم با گوشی

بودن.

با اینقد خستگی و اعصاب خوردی چند فقره ادم بیشعور که رفتن

 رو مخ بنده و کتک نازی تلاوت شدندو

که آخریش از غذا قضا غضا غظا ....

ستوده نوه عمه گرامی:گفت منو ببر پارک بردمش پارک  پاش

 بخوره به توپ چندتا پسر و پسرا شروع کردن فوش

دادن بچه بودن نمیشد زدشون مچ یکی از بلبلاشونو گرفتم  با

سر کردمش تو حوز آب و درش اوردم و تکرار

اینم رفت باباشو اورد

یه بابا میگم ۱۰۰تا  ااا توش میزد بیرون  سنگین وزن

 خیلللللللللللللی

بالا ۱۳۰ بود منم  تو ۶۰ تا ۷۰

 بزن بزن شروع شد  نه اینجوریا بد جور  منم کم نیوردم

۳ تا بد خوردم ولی ۱۲ تا بیشتر زدم تا یه تیکه با لگد زدم تو

 سینش پامو گرفتو افتاد رووووم

 اونجا یکم  خوردم  ولی خیلی سخت بود با سنگین وزن جنگیدن

 کتو کولم هنوز دزد میکنه بعد از ۴ روز

 یه زنه وایساده بود به من میگفت دزد معتاد

حالا تو نگو  منو با دوتا پسرش اشتباه گرفته بود که خودم دزدی و

 معتادیشونو دیده بودم

با فوش داد  رفتم تو صورتش بازم فوش داد  همچین بد خ بد

   سیلی نواااا  با نوک  پنجه هام  دهنشم

پره خون کردمو بستم برااااش تو نگو این خانم  شرنگی بی

 شرف   مادر  داماد  محمدرضا اینا بوده

 راسی یا حسین که نوشتمش تو یکی از  خاطره هام  که از

 مشهد خریده بودمش تو این دعوا گم شد .

بنده به ممل اس دادم اقوام ادعاتون چندتا یکی  ریختن تو سرم و

 دعوا شد

گفت خب بمنچه

منم گفتم  ایمان که کم نمیاره گاییدمشون بی ناموس فک کرده

 من

مثه پسراش دزدو خیزم و معتاد که اقا اس دادن اوووووو پفیووووز

 گو  نخورا

 که پیامایی ردو بدل شد و من ثابت کردم دامادشون دزدی کرده

که  خودش مجبورم کردو فوووش میداد  و الا نمیگفتم

که این دقیقا عین  پیامی که فرستاد

ای راست میگیورفیق بودی همون وقت میگفتی نه حالا سرکوفت

 بزنی هر چند میدونم

.

دیگه اسم منا نیار. میدونم میگی با معذرت به ک... یا به ت.. اما

 واسم فرقی نداره .

و با یه جواب نااااااااز کلی شرمندش کردم و.........

و در اینجا رابطه من با محمدرضا تنها رفیقم تموم شد و رفت 

دیگه شدم

تنهای اول  هیچکس همراهم نیست

خلاصه خلاصه از این یک ماه

به غیره اتفاقای شخصی  که خیلی داغونم کردن  خیلی  اونایی

 که باید میدونستید نصفشونو بهتون گفتم

 

 

بگذریم همه درده سرام یطرف

بابا که اصلا پارک نمیرفت تنهایی رفته تو پارک قدم بزنه    تو

 چمنای پارک چشش میفته به یا حسین منو

میارش  برام

زنجیر فقط نبود که یکی دیگه

نمیدونم تو کدوم آپم نوشتمش ولی حتما داستان جالب  یا

حسین رو  بخونیدش که چی شد 

   یا حسین .......

و  چاااااااااکر امام حسین نارم هستم که منو تنها  نمیزاره

و خودش  دوباره اومد پیشم

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 17:26 | نویسنده : ایمان جوووون |
 

هی هی

من خوبم  تو خوبی

ترم اول استاد ریاضی عمومی خانم مرادی  مجرد  خوشمل موشمل

ولی کثافت به هیشکی پا نمیداد  جدی

هیشکسم جرات نداشت متلک بندازه  یا آسیو چا کنه

سره کلاسش

بزنم به تختی مردی بود واسه خودش مثه این شرخرااااا تیپ

میزد .شلوار شیش جیب نخودی  مانتو نخودی تا زانو  اندامی

 از این کفش جوتی یا  یه مقنعه کوتا

یه حلقه تو شست دستش یکی هم تو انگشت اشارش .

خلاصه بخت زدو  ما  از این خوشمون اومد

 رفتیم  واسه ممدرضا وصفش کردیم  اونم نیشاش  وا شدو

گفت:

یه عکس ازش بگیر  برام ببینمش اگه پسندیدم برو رو مخش

البت واسه  نمره هااا آخه من ریاضیم خیلی کوره

ولی بالا ترین نمره کلاسو اوردم

.

عزیزه که تو باشی بارات  بگم (لهجه)

نیا هون (لهجه)

کاکات همش وره دله اوستاهه میشست

ریبریش ولی اون روز نشستم ردیف اول وسط

که پای تابلو  کامل تو دیدم باشه تمام رخ  پشت

همین که  پشتشو کرد بهمونو خواست بنویسه  منم گوشی

تو دستم  آماده عکس گرفتم

دکمه رو که فشار دادم

بگو چی شد؟؟

حدس بزن؟؟

شرفم رفت  کلاس رفت رو هوا

حدس بزن چی شد دیگه !!!

نه فلاش گوشیمو خاموش  کرده بودم  ن صداشو

یهو برگشت گفت کیااااانی ؟؟

گفتم  جووووووووونم ؟؟

برو بیرون  براااااات دارم .

حالا هی منم میخواستم بهترش کنم بدتر میشد

استاد  خودکارم رنگ نمیداد میخواستم  از تابلو عکس بگیرم برم

خونه پاکنویس کنم .

خانم مرادی مرگه من

استاد خو اذیت نکن  خو مچم درد میکرد  نمیتونستم بنویسم

ببین استاد گوشیمو تازه گرفته بودم  میخاستم دوربینشو

امتحان کنم ببین عکسه چه قشنگه

 

اونروز هرچی خواستم خرشرو بکنم  ببخشید

خرش کنم  اصلا  فایده نداشت

ولی گذشت تا یروز  زد به سرم

  پریدم جلو ماشینش   دیدم داره میاد که بزنه

دیگه ناچار پریدم رو کاپوتش  سرعتش کم بودا  تو محوطه دانشگاه

داشت میرفت که بره

پیاده شد  وای آقای کیانی

چیزیتون  که نشد؟ 

منم خودم انداختم  رو زمین  از  غذا کف دستمم زخم شد

میخای بریم دکتر؟؟

ن ن  خودم میرم

نه نمیشه که  آخه

الهی قربونت برم ووووووی (تو دلم گفتا)

گفتم باشه  نشستم تو  ماشینش جلو  با راه افتاد

حالا  بچه ها که میدونستن قضیه چیه

پکیده بودن از خنده  البت اونور دانشگاه منم فقط محمود هم اتاقیم

اومد بالا سرم  دیگه کسی نیومد .

تو ماشین  دیگه من خوب شدم  

نه خانم مرادی چیزیم نیست  بریم خونه بیمارستان  نریم 

رفتم رو مخش

که اصلا قسمت بود ما باهم آشنا بشیمو

کاره خدارو نگاه کنه

و..............

ها  بعدشم گفت آقا ایمان ازم ناراحت نباشیا بابت برخوردما

اگه صفت نمیگرفتم بچه ها پرو میشدن بیچارم  مییکردن

منم ازش معذرت خواستم

دیگه  نزدیکای خونه بودیم  هرچی تاروفش کردم

خانم مرادی بیا بریم یه  چایی باهم آب بگیریم

نیومد بی مرام  ای بدم اومد ازش

 دیگه دوستیمون نمه نمه بیا تو  بغلم

مینا خانم آره تویی تاج سرم

حالا نمه نمه .....

واسه روزه معلمو استاد یه شاخه گل رز هلندی با استاد عزیزم

دوستت دارم

جلو بچه ها بهش دادم کفش برید  دیگه از اون روز شیش شده

بودیم آآآآآآآآآآآآآآ

دیگه نمیشه بیشتر از  نوشت فضول تو دانشگا زیاده

آدرس این وبم که  رو در دیوار دانشگاه  پخشو پلاس

خطر داره حسن

آخر دستم واسه امتحان پابان ترم نیم ساعت تو دانشگاه

یه نیگاه به جزوش انداختم  رفتم سره جلسه

همشم بالا سره خودم بود

زودم نوشتم

۱۵ هم گرفتم

بعدشم  دیگه همو ندیدیم  شکست عقشی خوردم

بمیرید الهی  برااااااااام

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 | 10:32 | نویسنده : ایمان جوووون |

 

امروز ۴/۴/۹۰ از بیمارستان مرخض شدم

بهترم  ولی نمیتونم بیام

ناراحت نشید

نیومدیدم ناراحتم نمیشم

ولی اگه مثل قبلنا بیاید خوشحال میشم

 

 

به نام خالق  زور و شر

امروز ۱۶/۳/۹۰ منو محمدرضا ساعت ۳ بعدازظهر تصمیم گرفتیم

 بریم کتابخونه

خیره سرمون درسخون شده بودیم

ولی خداییش که نه  میخواسنیم بریم حال لی لی رو بگیریم

همون دختره که گیره سه پیچ داده به منو محمدرضا رو میگم

این کتابخونه وسط یه پارک  بزرگه

اگه اومدین شهرکرد  بیاین  حافظ شمالی 

خلاصه ما رسیدیم و همیجوری داشتیم میخندیدیم باهم که یدفه

 لی لی رو دیدیمZereshk 

 یه آن دوتا باهم  برگشتیم رفتیم نشستیم یجا که نبیننمون

 نمیدونم چرا

حس حالگیری از اون پرید.

رفتیم نشستیم زیره یه سایه  ۵تا دختر اومدن ۱۰متر

اونورترمون نشستن و شروع

کردن جلف بازی منو محمدرضام اصلا محل نمیزاشتیم کاره

 خودمونو میکردیم  

ولی گاه گاه یه زیر چشی میپاییدمشون

اوسا نگهبانه اومد اون پرپریقیچیوشو بزن و آب بده  

که دخترا خیس میشدن  و پاشدن

قبلش  که نگهبان اومد دخترا التماس میکردن آقا تورو خدا الان آب

 نده    

محمدرضا  همون اول که نگهبانرو دید فهمید قضیه از چه قراره و

 گفت بزار

از حال گیری اینا فیلم بگیرمو شروع کرد به فیلم گرفتنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی ضایع

دوتا از دخترا فهمیدن رفتن به نگهبان گفتن اومد بعدشم دوتا پسر

 دیگه اومد

محمدرضا گفت بیایت بگردین گوشیمو من نزاشتم و دادمشون

 دمه هوووووو گاله

که رفتنشون .۱۰دقیقه دیگه دیدیم یه کره لات با شیش جیب

 و آستینا بالا

لاواس لاواسی اومد طرفمون نزدیکامون بود که من گفتم

 محمدرضا

نزنمون ؟؟؟لات گفت  بچه که زدن نداره

گفتم وااااااااااالا دلت میاد مارو بزنی حالا چون خیلی دوسداری

یکاری بکن ؟؟!!ا پشمامم بزن. با خندیدیم بهش

دست گذاشت رو کمرشو گفت یالا گوشیاتونو بدین من

محمدرضا اومد بدهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدن نزاشتم گفتم کیلو چند بره بیمیر ککه

  یااااااااالاااااااااااا 

اون سره پا ما نشسته  گوشیم   وسط کتابم بود یدفه لات افتاد

 رومنو اومد

گوشیو بقاپه  که در رفتم  شروع کردیم کل انداختن حسابی کم

 اورد جلو دوستاشو

ضایع شد اینقدکم اوردو سرخوسفیدشد و سوز گرفت که زنگ زد

پلیس اومد   آخه لات قصه ما دختر بود103 

اومدو ماهم باهاش دست دادیم منم روبوسی خیلی گرم French Kiss

گفت این دخترا چی میگن ؟؟؟

گفتم این پیرهزنارو میگی؟؟هیچی بابا اینا خرابن و .......

ما اومدیم درس بخونیم نمیزارن و مموریرو برداشتیمو حافظه

 گوشیو بهش نشون

دادیم  وقتی دیدن نیست   من گفتم من احاطه حیسیت میکنم

و شکایت دارم

دخترا گفتن آقا مامعذرت میخوایم گفتم باید بگی غلط کردم

 بیجاکردم تا ببخشم

جلو پلیس کاری بهشون کردیم  که همه یکی یبار بیجاکردیمو

  غلط کردیمو بهمون گفتن

کلی بهشون خندیدیم  وذوقکردیم

تو این حین لی لی و دوستاش اومدن  اونورما نشستن

به محمدرضا اس داد بلوتوثاتونو روشن کنید ماهم  روشن کردیم

با یادداشت شروع کردیم کل   انداختن 

بعد من نوشتم کی پایه دوستی دستشو بگیره  بالا دوتاشون

 پاهاشونو

بردن بالا نوشتم نه در این حد خب شمارتو بفرست

گفت غلط کردی گفتم  والا اگه سوراخ داشت میکردم 

بعد اسرار کرد  که  بکنم   منم گفتم   باشه میکنم

فقط سوراخش با توگفتش سوراخش توخونه شمابیشتر

 گیرمیاد

گفتم آره فقط سوراخش تنگ و مخصوص .......شا.ش و...  تو

از کجا  فهمیدی نکنه مامانت

بهت گفته؟؟

یدفه دیدم  همشونبرگشتنو تیرشون میزدی خونشون نمیومد  

کلی بهشون خندیدیم  اومدیم بریم افتادن دنبالمون آقا وایسو

 کارت دارم

منم گفتم من با شما کاری ندارم  وگوشیامونو خاموش کردیم

رفتیم توراه همینجوریکه میگفتیمو میخندیدم باهم

یدفه  یکی از اون دخترارو دیدیم  محمدرضا از

جنده و هرزه و .... هرچی فک کنی

بهش گفت  منم دلم شور میزد  ۱۰۰ قدمی باهم رفتیم  دیدیم

 اشک اومده

تو چشاش و  گوشیشو برداشت گفت بیاین اینارو آدم کنید

ماهم که اصلا اهل دعوا نیستیم مسیرو عوض کردیم

دیدم دوتا موتوری  وایسادن پشت سرمون اووووووووووووی ککه

 پسر واس بینم

محل نزاشتیم  و رفتیم زد پشت شونه  من تا برگشتم اومد بزنه

جا خالی دادم  زنجیرو چاقو  در اوردن  ما داشتیم زیره دعوارو

 میکشیدیم

اونا داشتن کشش میدادن

دقیقا وسط چهارراه فردوسی شهرکرد میون دوتا تاکسی بودیم

 اوناسمت راننده 

ما شاگرد یه زنجیر پرت کرد خورد تو بازوم ولی چیزی نگفتم

بنده های خدا  گول هیکلشونو خورده بودن

یهوووووو دیدم فوووش داد  گفتم حالاهرچی ما نمیخوایم اینارو

 بزنیم

انگار آدم بشو نیستن گفتش مگه میتونی بزنی؟؟

خب بزن و آشغال فوش خواهر داد باز خوبه خواهرنداشتم والا میکشتمش و دوشقش میکردم

اومد جلو که بزنه  یه مشت ایمانی زدم تو کلش

خیلی بدزدم که شب عذاب وجدان گرفتم

همچین که زدم  سره طرف خورد رو کاپوت جلو سمند تاکسی و

 شنبه کرد  و گیج شد

به روایتی یکی از من خورد یکی از کاپوت ماشین

اون یکی از پشت سر چاقو در اورد  یهو محمدرضا پرید رو صندوق

 عقب  تاکسی

پیکانو همچین پریدتوهواو دومشتی زد تو سره پسره که پخش

  زمین شد

اوناشدن ۴ تا  منو محمدرضام پشت کردیم بهمو  د بزن

خیلی زدیمشون  یهو دیدم انگشت  وسطم  یا همون فاک  بچه

 بدا

ازوسط جر خورده و کبودو باد کرده  پره خون بود

ولی هنوز داشتیم میزدیم

یهو  محمدرضا پلیسو دید گفت ایمان پلیس

فرارکن

حالامحمدرضا جلومن بودخشتک شلوارش دقیقا از روی زیپ تا

 پشت  جای

کمربندش جریده بود اگه کمر بندنداشت ازوسط جدا میشد

داشت جلومن میدوید 

یه شرت پاچه داره آبیهم پوشیده بود شنگولو منگول حبه های

 منگولش

زده بودن بیرون وقتیهم لمبور ورمیداشت یچی خنده داری میشد

دیگه منم مرده بودم ازخنده  تارفتیم تویه کوچه

ازشانس ما  همش پیره زن بود

جاتون خالی قالی پهن کرده بودنو  کاچی میپختن ماهم دیگه

 رفته بودیم تو

نمیشد برگردیم که

شروع شد

ننه  بیا بیشین کاچی بخور

پ دستت چی شده ؟؟؟

واااااااای چرا لباست خونیه ؟؟

واه واه  چرا موهات ریخته بهم ؟؟

چه پسرای خوبو مودبی ننه  عروسی نکردیکه ؟؟

گفتم یه  حیات بدین ما یکیشون گفت ننه حیات ما

اون یکی میگفت ن ماله ما

اوو میگفت ماله ما دخترم داره 

خلاصه کم مونده بود دعواشون بشه پیرزن قدیمیا

دیگه رفتیم تو یکیشونو دستو بالمو شستمو چسبو باندگرفتم زدم

 روش

محمدرضا رووووووش نشد بیاد تو  سره کوچه وایساده بود

اومدم برم  یکی میگفت ننه دعوا کردی؟؟؟

ننه  چی چی شد؟

ننه  مواظب خودت باش؟؟

ننه  ای دوره زمونه  دخترا شوهر لات نمیخوانا

ننه  حالازدیشون یا خوردی؟؟

دیگه حالم داشت بهم میخورد خدا خدا میکردم بریم

گفتم ننه زدیم مگه میشه ما کتک بخوریم ؟؟؟

نبودی ببینی چجوری ذوقمونو میکردن  مگه میزاشتن بریم

ننه ماشالا  ننه خوب زدیش

حقش بود  اوووووووووفی  دلوم خونک  شد

الاهی  الاهی الاهی

ننه اصلا به هیکلت نمیخوره  همچی بزن باشیا ؟؟!!

منو یادوم انداختی به شوهر خدا بیامرزوم

عین خودت بید ننه  بیا بیشین ور خودوم

بیا ننه قوربونت بره

کاش یه ننه بود

  شونصتابودن  جواب اینو میدادی اون میگفت ننه

سرتا اینوری میکردی اون یکی صدا میزد 

واااااای که چ خنده دار بود کله کوچه  یه صدا  ننه ننه

گاییدمون  دیگه  آخرش گفتم خب با اجازه  خانومم زنگ زده  باید

 برم

اینقده فووووووووش دادن  بره بمیر  خدا بکشت

وخی وخی  بدو  چه جلافتا  جقله چی وخزه 

فرار کردیم  از دستشون حالا محمدرضا مونده بود با شلوار بدون

 فاق و خشتکو

یه شرت آبی  وسط کوچه وایسادم جلوش شلوارشو در اورد

 شلوار باشگاهشو

پوشیدو پیرنشو با کفشاش.

جالب اینجاس دختره گفته بود  اینارو  اوردم تا آدمتون کنن بفهمید

 با کی

طرفید

بد کتکی خوردن  بیچاره ها

 

آها اینم بگم کله این دعواها و ناراحتی ها باعثش  فقط یه تلفن

بود

تارسیدیم  کتابخونه  با .... حرفم میزدم که یدفه لی لی رو دیدم

و برگشتم

رفتم ولی اعصابم  خورد تلفنم بود که  ۱۶/۳/۹۰ اینهمه گنده

کاری کردیم

۳بار پلیس دینمون افتاد

۱ بار گرفتمون  دو بار قیویچیدیم از دستشون.

خلاصه یهو  تو مسیر برگشت  یکی از اون پسرا جلومونو گرفت

اسلحه کلاش

در اورد  اومد بزنه که  یهو ازخواب پاشدم

سره کار بودین اساسی

 ههه ههه ههه

بالا رفتیم دوغ بود

پایین اومدیم  ماست بود

قصه ما راس بود

بغیراز آخرش که تفنگ در کرد

بای بای

شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

 

این تنها  روزی بود که بعد از جدایی  خندیدم

 



تاريخ : دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 | 20:24 | نویسنده : ایمان جوووون |

shad01.blogfa.com

بــــــــی خیــــال

سلام سلامی به لطافت عشق

سلامی به گرمای  آغوش معشوق

سلامی از جاده ها

سلامی  از مهرو محبت و دوستی

تقدیم به همه دوستان،آجی یا،نفسا،رودام،عشق،....

و یه بوس آبدار واسه همتون

تورو خدا دعوا نکنید هرکسی بازم بوس خواست بره وایسه ته صف

دوباره بوسش میکنم .

اگه یه نگاهی بندازید به درباره وبلاگ میبینید چی نوشته بودم

گفته بودم هیچ انتقادی پذیرفته نمیشه از نوشته هامو از وبم 

یه چندباری انتقادارو عکس العمل نشون دادم  حالو روز وب اینجوری شد

پ میشم همون داداش ایمان سابق

پرو،بدون سانسور،اهل حال،باصفا،مهربون و ...

 

خب ؟؟

چی بگم ؟؟؟اوووووووووووووووووووووووووووم"؟"؟""؟"؟"؟"؟

هوووووووووووم؟؟

نچ؟"؟

چرا چیزی یادم نمیاد؟؟""؟؟

هااااااااااااااااااااااا"؟"؟"؟ 

آآآهاااا"آ"آ"آ"آ"آ"آ"آ"آ"آ"آ"آ"ا

فمیدم

     موضوع:دانشگاه 

     

    مقدمه: ما راباش چی میخواستیمو چی شد؟؟

 

نمیدونم چرا بعد از تعطیلات عید بدجوری  حسو حال دانشگاه ازم

 پرید

به زور میرفتم دانشگاه چرکولی با یه سر رسید و یه اتود،

 نمیرفتم سره کلاسا و...

تا سه شنبه هفته پیش که استاد علم اصول مواد اومد سره

کلاس

این درسو کسی تو کلاس

نمیفهمه

استاد ۳۰سالشه فوق لیسانس  داره ولی عملی اصلا کار نکرده

من سره کلاسش گرگو میش بودم یا همون خوابو بیدار

دیدم داره چرتو پرت میگه بچه ها هم مینویسن

یه لحظه گرگ شدم(بیدار)و تا دوخط نوشت پریدم روش و جویدم خر خرشو

که اینا چیه  ؟؟!!! ها ها ها ها؟؟؟

میدونی آخه   همه درسش درمورد جوشکاری

پلاسما،آرگون،زیر پودری،تو پودری،لیزری،الکترونی،و....

و خیلی جوشهای دیگه که حتی نمیتونید تصور کنید جوشکاری

 چقد پیشرفته

پر درآمد با کلاس و به روز هستش

منم واسه اینکه رشته خودم جوشکاری آرگون و جوش خشک و

مرطوب 

(جوش زیره آب و فضا)

 هستش و عملی  کار کردم

از همچیزه جوش سر درمیارم

و توی نمره های و تست ها و آزمونای تئوری ا‌ْستانیش همش

نفر اول بودم

به راحتی استاد کم میاره جلوم

وقتی دیدم حال استادو گرفتمو بچه ها قانع شدن که من درست

میگم نه استاد

به خودم امیدوار شدم و روحیه گرفتم

روحیه گرفتم ولی چه روحیه ای؟؟

فقط به موقعه میرفتم دانشگاه .

دیردی دی پیام های بازرگانی

دفتر پیشخوان دولت سماء

زیبا جادار مطمئن

ایمــــــــــــان

 دیروز بد دردی بهم خورد

دردی که سرخو سفید کرد منو

منی که همه پسوند پرووووووووووووووو بهم میدن

اونجا خجالت کشیدم  برای بار اول.

۱۱ تا ۲ استاد نداشتیم  منم خر حوصلم سر رفته بود گفتم بزار

برم سره یه کلاس دیگه

اولین کلاسی که بهش رسیدمو درو باز کردمو رفتم تو

حولو حوش ۳۰عدد دختر تو کلاس بود و تعداد پسرا  صفر منم از

رو نرفتم

رفتم تو، تا وسطای کلاس رفتم دیدم ۳۰تا دختر پکیدن به خنده 

منم  اصلا فکر

نمیکردم به من بخندن

خانمای دانشجو  میدونن نتظیم خانواده چیه؟!

کلاس

کلاسه تنظیم خانواده بود  استاد سره کلاس نبود من بودم و ۳۰تا

دخترو یه عکس و

کلی نوشته

روی وایت برد کلاس

آخرای کلاس بودم گفتم بزار برگردم ببینم چشونه میخندن

برگشتم رو به تابلو

و چشم افتاد به نوشته ها و نقاشی و عکس و....

نمیدونید چجوری شدم؟؟!!!!!

سرخو سفید صورتی قرمزو بنفشو ۱۰۰تا رنگ عوض کردم تا پامو

 از کلاس گذاشتم بیرون

ساعت ۱ شد کلاسشون تموم شد منم نشسته بودم تو سالن 

حالا هر دختری رد میشد میخندید هرکیم میگفت چی شده

 کسافتا اشاره میکردن به من

و باهم میزدن زیره خنده

یه ۶ تاشون بودن  که هی به بقیه میگفتن خجالت بکش زشته

حیا کن 

شرم کن

.

.

.

از این حرفا. حالا مردونه بخدا

سره کلاس پسرا توی این درس

بدون سانسور بگم

دمو دستگاه  جنس مخالفو میکشن  بحث آزاده آزاد

اسپری تاخیری، ک...م، و انواعش حتی ما قیمتشم میپرسیم

و هزار چیزه دیگه که  از خودتونم بیشتر میشناسیمتون

ولی  بخدا اگه یه دختر اتفاقی وارد کلاس بشه و یکی نیششو

باز کنه

خودم از وسط  میجرونمش

اینقد بی حیا بازی درنمیوردم.

اونم من  که تمام سعی خودمو کردم آتو ندم دست این دخترا

خلاصه خیلی  نالوتی بود رفتارشون



تاريخ : شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 | 10:42 | نویسنده : ایمان جوووون |
يه درووووووووغ  قشنگ

يا يه تهمت قشنگ

در مورد  من و محمدرضا
و

وبلاگمون


تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 | 9:35 | نویسنده : ایمان جوووون |